جمعه 12 خرداد 1385 ساعت 11:13 PM
در دستانم دو جعبه دارم که خدا آن ها را به من هدیه داده است.
او به من گفت:
غمهایت را در جعبه سیاه و شادی هایت را در جعبه طلایی جمع کن.
من نیز چنین کردم و
غمهایم را در جعبه سیاه ریختم و شادی هایم را در جعبه طلایی!
با وجود اینکه جعبه طلایی روز به روزسنگین تر می شد
اما از وزن جعبه سیاه کاسته می شد!
در جعبه سیاه را باز کردم و با تعجب دیدم که ته آن سوراخ است!
جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:پس غم های من کجا هستند؟!
خداوند لبخندی زد و گفت:غم های تو اینجا هستند ؛ نزد من!
از او پرسیدم:خدایا ؛ چرا این جعبه ها را به من دادی؟
چرا این جعبه طلایی و این جعبه سیاه سوراخ را؟
و خدا فرمود:
فرزندم؛جعبه طلایی مال آن است که قدر شادی هایت را بدانی و جعبه سیاه؛تا غم هایت را رها کنی!




