پسر ایرونی
دوشنبه 2 مرداد 1385 ساعت 5:41 PM

 
آتش دل
 
به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر
بنفشه مژده نوروز می دهد ما را
بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است
جواب داد که من نیز صاحب هنرم
میان آتشم و هیچ که نمی سوزم
علامت خطر است این قبای خون آلود
بریخت خون من و نوبت تو نیز رسد
خوش است اگر گل امروز خوش بود فردا
از آن،‌زمانه به ما ایستادگی آموخت
یکی نظر به گل افکند و دیگری بگیاه
نه هر نسیم که این جا است بر تو می گذرد
میان لاله و نرگس چه فرق، هر دو خوشند
تو غرق سیم و زر و من ز خون دل رنگین
ز آب چشمه و باران نمی شود خاموش
هنر نمای نبودم بدین هنرمندی
گل از بساط چمن تنگدل نخواهد رفت
تو روی سخت قضا و قدر ندیدستی
از آن، دراز نکردم سخن در این معنی
خوش آن که نام نکویی بیادگار گذاشت
که هر که در صف باغ است صاحب هنری است
شکوفه را ز خزان و ز مهرگان خبری است
بهر رخی که در این منظر است زیب و فری است
در این صحیفه ز من نیز نقشی و اثری است
هماره بر سرم از جور آسمان شرری است
هر آن که در ره هستی است در ره خطری است
به دست رهزن گیتی هماره نیشتری است
ولی میان ز شب تا سحرگهان اگری است
که تا ز پای نیفتیم، تا که پا و سری است
ز خوب و زشت چه منظور، هر که را نظری است
صبا صباست، بهر سبزه و گلش گذری است
که گل به طرف چمن هر چه هست عشوه گری است
بفقر خلق چه خندی، تو را که سیم و زری است
که آتشی که در این جاست آتش جگری است
سخن حدیث دگر، کار قصه دگری است
بدان دلیل که مهمان شامی و سحری است
هنوز آن چه تو را می نماید آستری است
که کار زندگی لاله کار مختصری است
که عمر بی ثمر نیک، عمر بی ثمری است
 
کسی که در طلب نام نیک رنج کشید
اگر چه نام نشانیش نیست، ناموری است
 
 


آرزوها (1)
 
ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن
نزد شاهین محبت بی پر و بال آمدن
سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن
اشک را چون لعل پروردن به خوناب جگر
هر کجا نور است چون پروانه خود را باختن
آب حیوان یافتن بی رنج در ظلمات دل
از برای سود،‌در دریای بی پایان علم
گوشوار حکمت اندر گوش جان آویختن
در گلستان هنر چون نخل بودن بارور
از مس دل ساختن با دست دانش زرّ ناب
دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن
پیش باز عشق آیین کبوتر داشتن
تن بیاد روی جانان اندر آذز داشتن
دیده را سوداگر یاقوت احمر داشتن
هر کجا ناراست خود را چون سمندر داشتن
زان همی نوشیدن و یاد سکندر داشتن
عقل را مانند غوّاصان، شناور داشتن
چشم دل را با چراغ جان منوّر داشتن
عار از ناچیزی سرو و صنوبر داشتن
علم و جان را کیمیا و کیمیاگر داشتن
 
همچو مور اندر ره همّت همی پاکوفتن
چون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن


آرزوها (2)
 
ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن
دیبه ها بی کارگاه و دوک و جولا بافتن
بنده فرمان خود کردن همه آفاق را
در ده ویران دل،‌اقلیم دانش ساختن
دیده را دریا نمودن، مردمک را غوصگر
از تکلّف دور گشتن، ساده و خوش زیستن
روز را با کشت و زرع و شخم آوردن به شب
مبحث تحقیق را دردفتر جان داشتن
گنجها بی پاسبان و بی نگهبان داشتن
دیو بستن، قدرت دست سلیمان داشتن
در ره سیل قضا، بنیاد و بنیان داشتن
مُلک دهقانی خریدن، کار دهقان داشتن
وقت حاصل خرمن خود را به دامان داشتن
شامگاهان در تنور خویشتن نان داشتن
 
سر بلندی خواستن در عین پستی، ذرّه وار
آرزوی صحبت خورشید رخشان داشتن
 


آرزوها (3)
 
ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن
همچو عیسی بی پر و بی بال گردون شدن
کشتی صبر اندرین دریا در افکندن چو نوح
در هجوم ترکتازان و کمانداران عشق
روشنی دادن دل تاریک را با نور علم
روی مانند پری از خلق پنهان داشتن
همچو ابراهیم در آتش گلستان داشتن
دیده و دل فارغ از آشوب طوفان داشتن
سینه ای آماده بهر تیر باران داشتن
در دل شب،‌پرتو خورشید رخشان داشتن
 
همچو پاکان، گنج در کنج قناعت یافتن
مور قانع بودن و ملک سلیمان داشتن
 
 


آرزوها (4)
 
ای خوشا خاطر ز نور علم مشحون داشتن
همچو موسی بودن از نور تجلّی تابناک
پاک کردن خویش را ز آلودگیهای زمین
عقل را بازار گان کردن به بازار وجود
بی حضور کیمیا، از هر مسی زر ساختن
کشتن اندر کان معنی گوهری عالمفروز
عقل و علم و هوش را با یکدگر آمیختن
چون نهالی تازه، در پاداش رنج باغبان
تیرگیها را از این اقلیم بیرون داشتن
گفتگوها با خدا در کوه و هامون داشتن
خانه چون خورشید در اقطار گردون داشتن
نفس را بُردن بدین بازار و مغبون داشتن
بی وجود گوهر و زر، گنج قارون داشتن
هر زمانی پرتو و تابی دگرگون داشتن
جان و دل را زنده زین جانبخش معجون داشتن
شاخه های خُرد خویش از بار، وارون داشتن
 
هر کجا دیوست، آنجا نور یزدانی شدن
هر کجا مار است، آنجا حکم افسون داشتن
 
 


آرزوها (5)
 
ای خوش اندر گنج دل زرّ معانی داشتن
عقل را دیباچه اوراق هستی ساختن
کشتن اندر باغ جان هر لحظه ای رنگین گلی
دل برای مهربانی پروراندن لاجرم
ناتوانی را به لطفی خاطر آوردن به دست
در مداین میهمان جغد گشتن یک شبی
نیست گشتن، لیک عمر جاودانی داشتن
علم را سرمایه بازارگانی داشتن
وندران فرخنده گلشن باغبانی داشتن
جان بتن تنها برای جانفشانی داشتن
یاد عجز روزگار ناتوانی داشتن
پرسشی از دولت نوشیروانی داشتن
 
صید بی پر بودن و از روزن بام قفس
گفتگو با طایران بوستانی داشتن
 
 


آرزوی پرواز
 
کبوتر بچه ای با شوق پرواز
پرید از شاخکی بر شاخساری
نمودش بسکه دور آن راه نزدیک
ز وحشت سست شد بر جای ناگاه
گه از اندیشه بر هر سو نظر کرد
نه فکرش با قضا دمساز گشتن
نه گفتی کان حوادث را چه نام است
نه چون هر شب حدیث آب و دانی
فتاد از پای و کرد از عجز فریاد
کاز اینسان است رسم خودپسندی
بدین خردی نیاید از تو کاری
ترا پرواز بس زودست و دشوار
بیاموزندت این جرات مه و سال
هنوزت دل ضعیف و جثه خرد است
هنوزت نیست پای برزن و بام
هنوزت انده بند و قفس نیست
نگردد پخته کس با فکر خامی
ترا توش هنر می باید اندوخت
بباید هر دو پا محکم نهادن
پریدن بی پر تدبیر، مستی است
به پستی در، ‌دچار گیر و داریم
من این جا چون نگهبانم تو چون گنج
تو هم روزی روی زین خانه بیرون
از این آرامگه وقتی کنی یاد
نه ای تا زاشیان امن دلتنگ
مرا در دامها بسیار بستند
گه از دیوار سنگ آمد، گه از در
نگشت آسایشم یک لحظه دمساز
هجوم فتنه های آسمانی
به جرات کرد روزی بال و پر باز
گذشت از بامکی بر جو کناری
شدش گیتی به پیش چشم تاریک
ز رنج خستگی درماند در راه
گه از تشویش سر در زیر پر کرد
نه اش نیروی زان ره بازگشتن
نه راه لانه دانستی کدام است
نه از خواب خوشی نام و نشانی
ز شاخی مادرش آواز در داد
چنین افتند مستان از بلندی
به پشت عقل باید برد باری
ز نو کاران که خواهد کار بسیار
همت نیرو فزاید، هم پر و بال
هنوز از چرخ، بیم دستبرد است
هنوزت نوبت خواب است و آرام
بجز بازیچه، طفلان را هوس نیست
نپوید راه هستی را به گامی
حدیث زندگی می باید آموخت
از آن پس، فکر بر پای ایستادن
جهان را گه بلندی، گاه پستی است
ببالا، ‌چنگ شاهین را شکاریم
ترا آسودگی باید، مرا رنج
ببینی سحر بازیهای گردون
که آبش برده خاک و باد بنیاد
نه از چوبت گزند آید، نه از سنگ
ز بالم کودکان پرها شکستند
گهم سر پنجه خونین شد، گهی سر
گهی از گربه ترسیدم،‌گه از باز
مرا آموخت علم زندگانی
 
نگردد شاخک بی بن برومند
ز تو سعی و عمل باید، ز من پند
 
 


آرزوی مادر
 
جهاندیده کشاورزی به دشتی
بوقت غلّه، خرمن توده کردی
ستمها می کشید از باد و از خاک
جفا از آب و گل میدید بسیار
سخنها داشت با هر خاک و بادی
سحرگاهی هوا شد سرد زانسان
پدید آورد خاشاکی و خاری
نهاد آن هیمه را نزدیک خرمن
چو آتش دود کرد و شعله سر داد
که ای برداشته سود از یکی شصت
نشاید کاتش این جا بر فروزی
بسوزد گر کسی این آشیانرا
اگر برقی بما زین آذر افتد
بسی جستم بشوق از حلقه و بند
هنوز آنساعت فرخنده دور است
ترا زین شاخ آنکو داد باری
به هر کامی که پویی کامجویی است
به عمری داشتی زرعی و کشتی
دل از تیمار کار آسوده کردی
که تا از کاه می شد گندمش پاک
که تا یک روز می انباشت انبار
به هنگام شیاری و حصادی
که از سرما بخود لرزید دهقان
شکست از تاک پیری شاخساری
فرو زینه زد، آتش کرد روشن
بناگه طایری آواز در داد
در این خرمن مرا هم حاصلی هست
مبادا خانمانی را بسوزی
چنان دانم که می سوزد جهانرا
حساب ما برون زین دفتر افتد
که خواهم داشت روزی مرغکی چند
هنوز این لانه بی بانگ سرور است
مرا آموخت شوق انتظاری
نهفته، هر دلی را آرزویی است
 
توانی بخش، جان ناتوان را
که بیم ناتوانیهاست جان را
 
 


آسایش بزرگان
 
شنیده اید که آسایش بزرگان چیست :
بکاخ دهر که آلایش است بنیادش
همی ز عادت و کردار زشت کم کردن
ز بهر بیهده، از راستی بری نشدن
بُرون شدن ز خرابات زندگی هشیار
برای خاطر بیچارگان نیاسودن
مقیم گشتن و دامان خود نیالودن
هماره بر صفت و خوی نیک افزودن
برای خدمت تن، روح را نفرسودن
ز خود نرفتن و پیمانه ای نپیمودن
 
رهی که گمرهیش در پی است نسپردن
دری ک فتنه اش اندر پس است نگشودن
 
 


 
آشیان ویران
 
از ساحت پاک آشیانی
در فکرت توشی و توانی
رفت از چمنی به بوستانی
تا خفت ز خستگی زمانی
تیری بجهید از کمانی
مرغی بپرید سوی گلزار
اُفتاد بسی و جست بسیار
بر هر گل و میوه سود منقار
یغماگر دهر گشت بیدار
چون برق جهان ز ابر آذار
گردید نژند خاطری شاد
چون بال و پرش تپید در خون
افتاد ز گیر دار گردون
از پر سر خویش کرد بیرون
دانست که نیست دشت و هامون
شد چهره زندگی دگرگون
از یاد برون شدش پریدن
نومید ز آشیان رسیدن
نالید ز درد سر کشیدن
شایسته فارغ آرمیدن
در دیده نماند تاب دیدن
مانا که دل از تپیدن افتاد
مجروح ز رنج زندگی رست
آن بال و پر لطیف بشکست
صیاد سیه دل از کمین جست
در پهلوی آن فتاده بنشست
بنهاد به پشتواره و بست
از قلب بریده گشت شریان
وان سینه خرد خست پیکان
تا صید ضعیف گشت بی جان
آلوده بخون مرغ دامان
آمد سوی خانه شامگاهان
وان صید به دست کودکان داد
چون صبح دمید، مرغکی خرد
چون دانه نیافت، خون دل خورد
شاهین حوادثش فرو برد
دور فلکش بهیچ نشمرد
نادیده سپهر زندگی، مُرد
افتاد ز آشیانه در جَر
تقدیر، پرش بکند یکسر
نشنید حدیث مهر مادر
نفکند کسیش سایه بر سر
پرواز نکرده، سوختش پر
رفت آن هوس و امید برباد
آمد شب و تیره گشت لانه
کوشید فسونگر زمانه
طفلان بخیال آب و دانه
از بامک آن بلند خانه
یک براه برفت از میانه
وان رفته نیامد از سفر باز
کاز پرده برون نیفتد این راز
خفتند و نخاست دیگر آواز
کس روز عمل نکرد پرواز
آن شادی و شوق و نعمت و ناز
زان گمشدگان نکرد کس یاد
آن مسکن خُرد پاک ایمن
افتاد گِلش ز سقف و روزن
آرامگهی نه بهر خفتن
بر باد شد آن بنای روشن
از گردش روزگار توسن
خالی و خراب ماند فرجام
خار و خسکش بریخت از بام
بامی نه برای سیر و آرام
نابود شد آن نشانه و نام
وز بدسری سپهر و اجرام
دیگر نشد آن خرابی آباد
شد ساقی چرخ پیر خرسند
دستی سر راه دامی افکند
جمعیّت ایمنی پراکند
با تیشه ظلم ریشه ای کند
خون ریخت بکام کودکی چند
پُر دید ز خون ساغری را
پیچاند به رشته سری را
شیرازه درید دفتری را
بر بست ز فتنه ای دری را
بر چید بساط مادری را
فرزند مگر نداشت صیّاد ؟


آیین آینه
 
وقت سحر، به آینه ای گفت شانه ای
ما را زمانه رنجکش و تیره روز کرد
هرگز تو بار زحمت مردم نمی کشی
از تیرگی و پیچ و خم راههای ما
با آن که ما جفای بُتان بیشتر بریم
گفتا هر آن که عیب کسی در قفا شمرد
در پیش روی خلق بما جا دهند از انک
خاری بطعنه گفت چه حاصل ز بو و رنگ
چون شانه، عیب خلق مکن مو به مو عیان
ز آن کس که نام خلق به گفتار زشت کشت
زانکشت آز، دامن تقوی سیه مکن
از مهر دوستان ریا کار بهتر است
آن کیمیا که می طلبی، یار یکدل است
کاوخ! فلک چه، کجرو و گیتی چه تند خوست
خُرم کسی که همچو تُواش طالعی نکوست
ما شانه می کشیم بهر جا که تار موست
در تاب و حلقه و سر هر زلف گفتگوست
مشتاق روی تواست هر آن کس که خوبروست
هر چند دل فریبد و رو خوش کند عدوست
ما را هر آن چه از بد و نیک است روبروست
خندید گل که هر چه مرا هست رنگ و بوست
در پشت سر نهند کسی را که عیبجوست
دوری گزین که از همه بدنامتر هموست
این جامه چون درید، نه شایسته رُفوست
دشنام دشمنی که چو آیینه راستگوست
دردا که هیچ گه نتوان یافت، آرزوست
 
پروین، نشان دوست دُرستی و راستی است
هرگز نیازموده، کسی را مدار دوست


www.irLearn.com